پدرم وقتی مرد من پنج سالم بود. از اون روزا به بعد یه ترسی با من همراه شد.. اینکه نکنه مامانمم بمیره و من کلا تنها شم؟ نکنه خواهرمم بمیره من تنها شم؟ اصلا اگر من تنها شم باید چیکار کنم؟ اون موقعها یه ماشین حساب داشتم که توش حساب میکردم من چند سالم بشه مامانم پیر میشه؟ میترسیدم... خیلی میترسیدم و به کسی نمیتونستم بگم. یه روزی که کم کم این ترس داشت از قدِ من بزرگتر میشد، مامانم سرما خورده بود و بهم گفت که برم خونه مامان بزرگم و ببینم شربت دیفن هیدرامین دارن؟ میدوییدم.. حس میکردم اگر دیر کنم اتفاق بدی میوفته. وقتی رسیدم اونجا دیدم هیچی ندارن. نه دیفن هیدرامین نه هیچی... انگار دنیا رو سرم آوار شد! کل مسیر برگشت رو گریه کردم. وقتی رسیدم خونه مامانم فکر میکرد توی خیابون کسی به من چیزی گفته. من نتونستم از ترسم حرفی بزنم... حالا همیشه تو خونهمون شربت دیفن هیدرامین میخرم و نگه میدارم و کسی نمیدونه چرا :)...