یه بار که با هم تلفنی حرف میزدیم، صحبت از این شد که ماکارونی رو چطوری درست میکنن! سوال کردی اینو ازم..! منم که نخواستم کم بیارم با اعتماد به نفس شروع کردم برات مرحله به مرحله تعریف میکردم که چطوریه. گفتم آب میریزیم قابلمه و جوش میاد و ماکارونی …
پنجم دبستان که بودم، خونهمون دو تا اتاق بود وسطِ بیابون. یعنی اگر درِ خونه رو باز میکردی رو به بیابون باز میشد. بدون هیچ در و دیوار و حیاطی! اوج فاجعه توی زمستونا بود. گرگ و شغال و روباه بود که دور و بر خونه قدم میزدن. اون ورِ …
دوم دبیرستان که بودم یه معلم فیزیک داشتیم که خیلی اهل تکنولوژی بود. یادمه اون زمان که همه پوشه و کتاب و این چیزا میاوردن سر کلاس، اون تبلت داشت و از روی تبلت درس میداد! وقتی فهمید منم برنامهنویسی کار میکنم و دستی توی کامپیوتر دارم خیلی از من …
اولین باری که هک کردم، برمیگرده به زمانِ نوجوانی! اونجایی که بازیگوشتر و پرانرژیتر و نادونتر از الانم بودم! توی کلوب (شبکه اجتماعی قدیمی که بسته شد) با یه دختری آشنا شده بودم که مثلا دوستش داشتم و اونم دوستم داشت ولی یه مدتی بود سرد شده بود و جوابمو …
اون زمانایی که کارگری ساختمان میکردم که بتونم پول دربیارم و کتاب کنکور بخرم، یه روز با اوستا داشتیم کاشی کاری میکردیم. کار خیلی طول کشید چون باید فرداش تحویل میدادیم. ساعتای یازده شب، وقتی خستگی، حرفها رو کوتاه کرده بود و فقط موقع ضرورت حرف میزدیم، توی اون سکوت …