من از بچگی عاشق کامپیوتر و برنامهنویسی بودم. یادمه یه بار شب با اینکه صبحش مدرسه داشتم، تا ۴ صبح بیدار موندم و یه وبسایت ساختم! این برای پروژهای بود که داییم (دایی کوچیکم) قبول کرده بود ولی من یواشکی سر درآوردم از پروژه و خواستم توی یه بخشی بهش …
تو از سگ میترسیدی! بزرگ و کوچیک فرقی نداشت! جیغ میکشیدی میرفتی پشت من قایم میشدی! یا بازومو محکم میچسبیدی! از این رفتارت خیلی خوشم میومد! ناز بودی و نازتر میشدی! بعضی وقتا این بهم حس قدرت میداد! که تونستم یه سنگر باشم برات. بهم این حس رو القا میکردی …
مترو هنوز نرسیده بود که اشکهای تو رسید. نگاهم به نگاهت دوخته شد و جوانه زدن اشک از گوشه چشمهای خوشگلت رو دیدم. هیولا گفت "پسر داره برات گریه میکنه! پس حتما دوسِت داره!" کله فرفریتو هل دادم سمت لبام و اشکاتو بوسیدم. شور بود! اشک واقعی بود! گفتم "دیوونه! …
نشسته بودیم توی درکه، کنار رود، هندزفری سفیده رو درآوردی گفتی موزیک گوش کنیم؟ راستیه رو گذاشتی تو گوش خودت، چپی رو گذاشتی تو گوش من. موزیک مخصوص خودمون رو پلی کردی "روزبه بمانی - اتفاق" همونی که میگه "برو به هر کی که پرسید چرا باهامی، بگو خدامی..." یکم …
من اولین دوچرخهمو حدودا ۱۷-۱۸ سالگیم داشتم! با کلی بدبختی و کار کردن هم خریدم! وقتی خریدمش اصلا بلد نبودم برونمش! برام سخت بود که رکاب کامل بزنم! نیم رکاب میزدم و بعد با اون یکی پام برمیگردوندمش و دوباره نیم رکاب و... یه روز یادمه با همون وضع دوچرخه …