یه بار که با هم تلفنی حرف میزدیم، صحبت از این شد که ماکارونی رو چطوری درست میکنن! سوال کردی اینو ازم..! منم که نخواستم کم بیارم با اعتماد به نفس شروع کردم برات مرحله به مرحله تعریف میکردم که چطوریه. گفتم آب میریزیم قابلمه و جوش میاد و ماکارونی رو میریزیم توش و بعد آبکش میکنیم و نمک میریزیم و در قابلمه رو هم میذاریم! بعد یکم خنده شیطنت آمیز کردی و گفتی خب... مواد ماکارونی چی نابغه؟ اونجا که گفتم "عه..." و یه مکث کوتاه کردم، تو زدی زیر خنده! دلم میخواست لحظه به لحظه خندههای اون موقع رو ضبط کنم و هزاران بار گوش بدمش. بعدش که یه دل سیر خندیدیم، آروم گفتی حالا یه بار که با هم بودیم ماکارونی میپزیم دوتایی و میخوریم... و سکوت کردیم! هر دو داشتیم اون لحظه رو تصور میکردیم. قشنگ بود...
امشب به اندازه دور بودنمون به اون روزهایی که میشد واقعی بشه، من دلم برات تنگ شده. برای خندههات. برای منی که باعث خندههات میشد. برای لحظههایی که این زندگی نکبتوار رو فراموش میکردیم و پناهِ هم بودیم. دلم برات تنگ شده و قرصا نمیذارن برات گریه کنم... لعنت بهشون.