مثل آن شیشه که در همهمه باد شکست!
ناگهان باز دلم یاد تو افتاد شکست!
با شب غرق غم و تیره و تارم چه کنم…
با دلی تنگ که از داغ تو دارم چه کنم
بی قرارم چه کنم…
غصهی رفتن تو داده بر باد مرا…
باورم نیست چنین بردهای از یاد مرا!
آه جز آینهای کهنه مرا همدم نیست!
پیش چشمان خودت اشک بریزی کم نیست!
آه برگرد اگر آه مرا می شنوی…
گوش کن ناله جانکاه مرا می شنوی…
غصه رفتن تو دادِه بر باد مرا…
باورم نیست چنین بردهای از یاد مرا!
تا دلی هست بیا، رفتم از دست بیا…
بغض تو راه نفس های من را بست بیا
به هوای دل بیچاره که تنگ است بیا…
- شاعر ناشناس