کلاس پر سر و صدا بود. پسرک یه دفتر انشا سیاه از توی کیفش درآورد و گذاشت روی نیمکت سبز چوبی کلاس سوم ب. از اون طرف شنید که یکی نوشته میخواد شغل پدرش رو دنبال کنه چون باباش الگو و قهرمانشه. موضوع انشای اون زنگ "دوست دارید در آینده چه کاره شوید؟" بود. پسرک یه نفس عمیق کشید. هیولا پرسید مطمئنی میخوای اون انشا رو بخونی؟ پسرک به هیولا نگاه کرد انگار هیولا میخواست بهش بگه این کار رو نکن. زیپ کیفش رو باز گذاشت و کیف رو کرد زیر نیمکت. معلم اومد و همه بلند شدن و صلوات فرستادن. معلم نشست و وقتی که نشست کفشای پاره پوره و قهوه‌ای رنگ پسرک رو که ردیف اول می‌نشست دید. وقتی همه ساکت شده بودن مدیر مدرسه در و باز کرد و اومد داخل. به زور از داخل چار چوب در تونست وارد بشه! مدیر مدرسه یه خانوم معلم غول‌پیکر و ترسناک بود. شاید اون موقع چون پسرک خیلی کوچیک بود مدیر مدرسه رو اونطوری میدید. همه پاکت‌های نیکوکاری جشن عاطفه‌ها رو دادن به مدیر مدرسه. به جز پسرک. مدیرِ مدرسه یه نگاه سرد و بی محبت به پسرک انداخت و شروع کرد غر غر کردن. چرا همیشه دیر میکنی؟ چرا اینقدر بابا مامانت بی مسئولیتن؟ چرا... خانم معلم حرفشو قطع کرد و یه پاکت از کیفش درآورد گفت "خانم مدیر! لطفا آروم باشین. پاکتش رو داده بود من بدم به شما" پسرک نگاهشو از کفش‌های قهوه‌ایش برید و به چشمای قهوه‌ای رنگ خانم معلم دوخت. خانم معلم یه لبخند به پسرک زد. مدیر مدرسه پاکت رو گرفت و حرفاش توی هوا که نصفه مونده بود، پرت شدن به سمت صورتش! مدیر مدرسه که رفت، خانم معلم به پسرک یه چشمک زد! انشاها به نوبت خونده میشد، "در آینده میخواهم دکتر بشوم."، "در آینده میخواهم راننده کامیون بشوم!"، "در آینده میخواهم کشاورز بشوم.". نوبت به پسرک که رسید، یکم مکث کرد، خانم معلم گفت انشاتو نوشتی؟ پسرک جواب داد، اجازه خانم؟ بله خانم. دست کرد توی زیپ کیفش که باز گذاشته بود و یه دفتر سبز رنگ رو توی تاریکی کیفش پیدا کرد و رفت پای تخته. هیولا که روی نیمکت نشسته بود، دفتر مشکی رو برداشت و رفت به دیوار تکیه داد، پسرک همونطور که میخوند "در آینده میخواهم گلدان نقاشی کنم بدانم با فروش گلدان‌هایم، هر روز هزاران گل و گیاه زنده می‌مانند..." هیولا هم انشایی که توی دفتر مشکی نوشته شده بود رو میخوند "در آینده میخواهم قاتل سریالی بشوم و سوژه قتل هایم کسانی باشند که آن بچه‌هایی که پدرشان مرده است را اذیت میکنند و به چشم بد نگاه میکنند..." صدای قهقهه هیولا به اندازه خمیدگی لبخند خانم معلمی که به پسرک خیره شده بود، زیاد بود. روی دفتر سبز اسمی نوشته نشده بود. انگار تازه خریده شده بود. اما روی دفتر مشکی نوشته شده بود " نام: علی...."