وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌های یک ربات قدیمی

دنبال کردن

برای دنبال کردن ابتدا وارد شوید.


نجات

[پلان اول؛ آزادی] بعد از گذشت یک هفته که زندانی بود، درها باز شد تا علی از زندان شیب دار به سمت یک دره عمیق کشون کشون خودش رو برسونه به در و از زندان بیاد بیرون. جلوی در یه نامه بود که روش مهر خون خورده بود. خونِ خرگوش. …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۰۷/۱۸

که انگار هرگز نبوده‌ای!

لحظه‌ای که منفعتی برایشان نداشته باشی چنان تو را از یاد میبرند که انگار هرگز نبوده‌ای..!

توییت در تاریخ ۱۴۰۴/۰۷/۱۷

در وصف اون حس بدی که داره برمیگرده!

یه چیزی توم داره برمیگرده! اون حسی که میگه برای هیچکس مهم نیست! ننویس! برای هیچکس مهم نیست! نخون! برای هیچکس مهم نیست! آموزش نذار! برای هیچکس مهم نیست! برای تراپیستت مهم نیست امروز چه کارهایی کردی! مهم نیست تو الان توی آتیش کدوم سردی داری میسوزی! اینجا که میرسم …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۰۷/۱۷

وبلاگ‌نویس قدیمی

من همیشه انشاهامو ۲۰ میشدم! قصه‌هایی مینوشتم که معلم دستشو میذاشت زیر چونه‌اش با دقت مینشست گوش میکرد! کم کم اینترنت که اومد با یه سایتی آشنا شدم به اسم شعر نو (نمیدونم هنوز هست یا نه) توش شعر مینوشتم! دلنوشته مینوشتم! و دیدم آدما دارن تحسینم میکنن... بعدش نشستم …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۰۷/۱۶

میکی‌موس

بچگیام توی اوج بی‌همبازی داشتن، وقتایی که توی یه خونه تاریک و سوت و کور زندگیمو طی میکردم، وقتایی که همه دشمنم بودن! پدربزرگم برام یه عروسک آورد. که در واقع عروسک نبود یه کیف مهدکودک بود که با پنبه پر شده بود. یه میکی‌موس! که از روزی که اومد …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۰۷/۱۵
۴۱۵ پست ۶۷۹۴ بازدید ۷۰ روز فعالیت