از خیلی وقتها پیش که اسنپهای عجیبی سوار شدم، این ایده توی ذهنم بود که یه حالت کتاب یا دفترخاطرات درست بکنم و اون اسنپهای عجیب غریب رو در قالب داستان توشون بنویسم. اول میخواستم کتاب فیزیکی کنم! بعدش گفتم توی وبلاگ یه بخش جدید اضافه کنم. ولی خب در …
امروز همه چی خوب بود! تا اینکه مغزم تونست با موفقیت یه چیزی برای ناراحتی پیدا بکنه! ناراحتی که نه حالا... یکم رفتن توی خود! اینکه چرا هیچکس هیچوقت بابت کارایی که کردم تشکر نکرده! چرا کسی نمیگه مرسی تو روز و شب کار میکنی، این همه کلاس و دانشجو …
اپیزود اول: به کفش پاشنه دار سپید گارسونش به عطر قهوه همراه بوی ادکلنش نگاه کرد به گوشه کنار کافه ی پیر شیکاگوی دهه ی بیست بود و آل کاپونش کلافه بود،به فنجان خالی اش زل زد و بی علاقه چنگال زد به ژامبونش چهار انبارش توی هارلم لو رفت …
"از اینجا یه راست میری یامی لند و یه بستنی با تمام تزئیناتش میخری و میخوری بعد میری خونه" من، توی خیابون رو به روی یامی لند واستادم و دارم بهش نگاه میکنم در حالی که این حرف خانم دکتر هی تو سرم میپیچه. یهو صدام میزنه میگه چرا نمیری؟ …
میخوام یه خاطره در این مورد که چرا من تفریح دوست ندارم تعریف کنم! من سه تا دایی دارم، که کوچیکترینش همیشه دلش میخواست که بهم خوش بگذره. یکم مهربونتر بود! یا به اصطلاح خودم یکم زنده تر بود! حالا چرا از بود استفاده میکنم؟ هنوزم هستن، ولی اون صفات …