روزمرگیهای یک ربات قدیمی
برای دنبال کردن ابتدا وارد شوید.
همه از مرگ میترسیدن؛ من از زندگی کردن
درست وسط زندگى نشستهام؛ صبور، غمگين، اميدوار، خسته و ادامه دهنده.
دروغ سیزده فقط دوسِت دارمهات :)
من از اینکه آدما تا وقتی که کارت دارن پیشت میمونن، خسته شدم.
نشسته بود و از حرفهای پشت سرم میگفت و من.. من داشتم تخمه میخوردم و به این فکر میکردم این تخمهها چقدر خوشمزس!