شب شد. همه جا تاریک شد. من تونستم نقابمو دربیارم بندازم یه گوشه، خودمم بشینم یه گوشه دیگه. انگار یه نفر توم داره گریه میکنه. یه نفر یه صندلی برداشته تق تق میکوبه زمین. یکی تیغ برداشته رو دستاش نقاشی میکشه. یکی پشت میز نشسته داره حساب کتاب میکنه. انگار …
تو بچگیام یه دوست خیالی داشتم! یه پیرمرد. مثلا جای خالی بابامو پر میکرد! توی تصمیمگیریها باهاش مشورت میکردم، بهم نصیحت میکرد و... امروز اسنپ گرفته بودم برم تراپی، وسط راه یه آهن تیکه ای اومد زیر ماشین و باک ماشین رو جر داد! بنزین ها همش ریخت و ماشین …
دکتر پاشو انداخت رو پای دیگه اش، مانتوش رو درست کرد بعد زل زد تو چشاش گفت دوست داری قاتل سریالی شی؟! تکیه داد به مبل گوشیشو انداخت یه ور مبل گفت آره! بهش هم فکر کردم، اونایی که بی دلیل از رابطه ای میرن رو پیدا میکنم، باهاشون ارتباط …
امروز تو راه برگشت از سالن بوقلمون قطار دیدم... نمیشه... سخته! نه اصلا نمیشه! محاله تو مثلا ساعت ۹:۳۲ جمعه یادت بره، یا ۱۲:۳۲ یا جوجه بخوری و هیچی یادت نیاد! محاله تو کرانچی تند رو دیگه بتونی بدون فکر به چیزی بخوری. اگر محال نیست خاک بر سر من! …
هیچوقت فکرشم نمیکردم که تیتر یکی از نوشته های وبلاگم بشه سالن بوقلمون! امشب اومدم با داییم توی سالن بوقلمونش نگهبانی بدیم. البته نگهبانی برای دزد و اینا که نه، چون یه سری از بوقلمون هاش یک روزه اس، باید هر بیست دقیقه بری چک کنی چپه نیوفتاده باشن! یهو …