وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌های یک ربات قدیمی

دنبال کردن

برای دنبال کردن ابتدا وارد شوید.


گله ای نیست

از دست عزیزان چه بگویم ؟ گله ای نیست گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم هر لحظه جز این دست ، مرا مشغله ای نیست دیری ست که در خانه خرابان جهانم برسقف فروریخته ام چلچله ای نیست در …

شعرانه در تاریخ ۱۴۰۴/۰۳/۰۷

مامور مخفی

بین ۶ تا ۱۲ سال که بودم خیلی دوست داشتم مامور مخفی باشم! از اونا که تو فیلم‌ها هست یه نفره کل یه ارتش رو حریفن! هک بلدن، کلی سلاح دارن، ورزشکارن. اتفاقا با تنها همبازی اون زمانا یعنی دخترخاله‌ام مامور مخفی بودن رو بازی میکردیم. بازی اینطوری بود که …

خاطرات در تاریخ ۱۴۰۴/۰۳/۰۷

دستفروش

سازم به طرز عجیبی ترکید! و هر کار میکردم درست نمیشد. مجبور شدم ببرمش یکی از استادایی که هم ویولن کار میکنه هم تعمیر میکنه نگاهش کنه. آدم خوبیه! هیچی پول نگرفت! با اینکه میتونست هر رقمی میخواد بگه و منم موظف بودم که پرداخت کنم! اون آدمایی که واقعا …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۰۳/۰۶

کار تو نیست...

سازگاری با رفیقان ظاهرا کار تو نیست از وفا و مهربانی دم مزن، کار تو نیست تو شریک دزد بودی و رفیق قافله غارتم کردی ولی گفتی به من: کار تو نیست پیش از آنی که بخواهی از کنارت می روم تا بدانی عذر ِ ما را خواستن، کار تو …

شعرانه در تاریخ ۱۴۰۴/۰۳/۰۶

آداجیو سیاه زندگی

یکی از اجراهای هیلاری هان رو گذاشتم پلی میشه. هدفون توی سرمه. پشت به پنجره اتاقم و هوای نیمه ابری. با هر آرشه‌ای که هیلاری میکشه انگار یه تیغ روی قلب من کشیده میشه و اشک ازش میاد بیرون و از چشمام میزنه بیرون. خوبه که خونه کسی نیست... دفترم …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۰۳/۰۵
۴۱۷ پست ۸۷۷۲ بازدید ۷۵ روز فعالیت