وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌های یک ربات قدیمی

دنبال کردن

برای دنبال کردن ابتدا وارد شوید.


نامه‌ای به عمه‌جان

سلام عمه جان. اینکه فکر کنم بعد از رفتنت، دوباره برگشتی به همین دنیا و اینجایی، آرومم میکنه. پس امیدوارم الان هر جا هستی حالت خوب باشه. از صبح روزی که رفتی. روزی که گفتن صبحش پا شدی نماز خوندی، قرآن خوندی، بعدش رفتی :) تنهایی منم شروع شد. آدمای …

خاطرات در تاریخ ۱۴۰۴/۰۳/۰۴

بغل کردن

خانوم دکتر چراغ رو خاموش کرد، یه نور زرد فقط باقی موند توی تاریکی. و گفت از این نور خوشت میاد نه؟ اونجا خیلی شبیه اتاق شاه سیاهه... از فرش و میز و پنجره ها گرفته تا قفسه کتاب، تا نور زردی که وسط تاریکیا میتابه روی صورت خانم دکتر. …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۰۳/۰۳

روزهای صفر و یکی

این روزا تقریبا تمام حاشیه رفتن ها و تمام حواس پرتی ها رو به حدقال رسوندم اما بازم به کارهای روزانه ام نمیرسم. و وسط تمام اینا یه پروژه هم قبول کردم! اصلا چرا؟ برای چی؟ چرا باید یه اضطراب و مشغله فکری دیگه به این روزا اضافه کنم؟ شاید …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۰۲/۳۱

خودت رو گول نزن من!

خب..صاف واستا. اونوری نه، این سمت. درست رو به روی در حقیقت ها. خب... آماده ای؟ میخوام در رو باز کنم. چشماتو بپا چون ممکنه اذیت بشن. تو خیلی وقته تو تاریکی بودی و برای خودت نورهای قشنگ قشنگ خیال میکردی ولی نور حقیقت ها ممکنه چیزی نباشه که تو …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۰۲/۳۰

اینترفرون

سلول‌های آلوده به ویروس زمانی که در حالی که ویروس به اندازه زیادی تکثیر کرده و میخواد سلول رو بترکونه و اون رو بکشه، وقتی که سلول دیگه هیچ امیدی به زندگی نداره، دقیقا توی آخرین لحظه های مرگش، یه مولکولی آزاد میکنه به اسم اینترفرون. حس میکنم مثل این …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۰۲/۲۹
۴۱۷ پست ۸۷۹۱ بازدید ۷۵ روز فعالیت