وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌های یک ربات قدیمی

دنبال کردن

برای دنبال کردن ابتدا وارد شوید.


آرامش در خواب

چند شبی هستش که یه خوابی میبینم. یه خواب که توش یه خانواده کاملا جدید دارم! چند تا برادر خواهریم، یه گاراژ داریم که پاتوقمونه، من یه کامپیوتر عجیب غریب دارم، یه داداشم ماشین رنگ میکنه، یه خواهرم نینجاس، کلا انگار توی یه دنیای سایبرپانک قرار داریم. و این خواب …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۳/۱۲/۰۶

تو هیچوقت نفهمیدی

اولای آذر ماه سال قبل، به بهترین دوستت پیام دادم، گفتم میشه ۵ ام یا ۶ ام آذر بیاد پیش تو؟ که تنها نباشی؟ بهش پول دادم که برات کیک شکلاتی توت فرنگی هم بخره. همون که دوس داشتی... چون نمیخواستم توی سالگرد داداشت، خیلی ناراحت باشی، خیلی تنها باشی. …

خاطرات در تاریخ ۱۴۰۳/۱۲/۰۵

شوالیه تبرزین خورده

از بچگیام هر چقدر تعریف کنم، این وبلاگ بیشتر تبدیل به دارک وب میشه! امروز یاد این افتادم که چقدر بچگیام، اذیت میشدم تا بقیه بخندن! مثلا یادمه یه بار تو مهمونی بهم گفتن واستا تا پسرخاله ات (که بچه بود) روت پنجول بکشه! که چی؟ که همه بخندن و …

خاطرات در تاریخ ۱۴۰۳/۱۲/۰۴

سرما نمیخورم چون یه جهنم تومه!

امروز، تیشرت پوشیدم! و رفتم کلاس ویولن! دیدم استاد ویولنم دو تا کاپشن رو هم پوشیده! مامان و باباشم اومدن! اونام همینطور! بعد از کلاس و بعد از هم صحبتی با مامان و باباش که یه حس عجیبی بود! رفتم تراپی! توی مسیر همه با تعجب نگام میکنن! مگه چیه؟! …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۳/۱۲/۰۴

زبان نیاز

گشاده مرا زبان نیاز تو ای همه لطف مرا بنواز بر آیینه دل نشسته غباری خوش آنکه چو باران به من تو بباری قسم به وفایی که من به تو دارم قسم به صفایی که با همه داری پناه منی تو پناه من آری بیا و به خویشم تو وامگذار …

شعرانه در تاریخ ۱۴۰۳/۱۲/۰۴
۴۱۷ پست ۹۲۵۶ بازدید ۷۶ روز فعالیت