وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌های یک ربات قدیمی

دنبال کردن

برای دنبال کردن ابتدا وارد شوید.


یه دیوار صورتی توی قلعه

دکتر گفت "شاید اگه ارتباط با یه آدم جدید رو امتحان کنی نظرت عوض بشه و بتونی فراموشش کنی" تکیه دادم به پشتی مبل زرد رنگی که روش نشسته بودم. سرم سنگینی میکرد و اگه دکتر جلوم ننشسته بود احتمالا برای چند ثانیه‌ای هم که شده چشمامو میدوختم به سقف …

خاطرات در تاریخ ۱۴۰۴/۰۴/۲۲

زمزمه لب های لرزان

اولین باری که رفتم تراپی رو خیلی خوب یادمه... ۱ مرداد ماه همون سالی که رفتی، صبح سه شنبه ساعت ۱۰، یهو خودمو دیدم که کوله مو بغل کردم و نشستم روی مبل های سفید و سبز مطب تراپی، دور تا دورم گلدون چیده شده بود، رنگ بندی دیوارا هم …

خاطرات در تاریخ ۱۴۰۴/۰۴/۰۳

محل ما

قدیم بچگیا تو محل ما یه دختری بود خیلی خوشگل بود، چشماش عسلی، مو طلایی، دستاش باریک، خنده‌هاشو که من خیلی یادمه خیلی زیبا بود. من اون موقع خیلی بچه بودم. خیلی مهربون بود هر موقع منو میدید یه چیزی بهم میداد... آبنبات چوبی، آدامسی هر چی! چند وقت بعد …

خاطرات در تاریخ ۱۴۰۴/۰۳/۱۴

مامور مخفی

بین ۶ تا ۱۲ سال که بودم خیلی دوست داشتم مامور مخفی باشم! از اونا که تو فیلم‌ها هست یه نفره کل یه ارتش رو حریفن! هک بلدن، کلی سلاح دارن، ورزشکارن. اتفاقا با تنها همبازی اون زمانا یعنی دخترخاله‌ام مامور مخفی بودن رو بازی میکردیم. بازی اینطوری بود که …

خاطرات در تاریخ ۱۴۰۴/۰۳/۰۷

نامه‌ای به عمه‌جان

سلام عمه جان. اینکه فکر کنم بعد از رفتنت، دوباره برگشتی به همین دنیا و اینجایی، آرومم میکنه. پس امیدوارم الان هر جا هستی حالت خوب باشه. از صبح روزی که رفتی. روزی که گفتن صبحش پا شدی نماز خوندی، قرآن خوندی، بعدش رفتی :) تنهایی منم شروع شد. آدمای …

خاطرات در تاریخ ۱۴۰۴/۰۳/۰۴
۳۷۵ پست ۳۴۷۱ بازدید ۶۴ روز فعالیت