وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌های یک ربات قدیمی

دنبال کردن

برای دنبال کردن ابتدا وارد شوید.


قهرمان کیک‌بوکس

بالاخره یه روز، یه روز که ارتودنسی دندونامو برداشتم، حوصله‌شو داشتم، انگیزه‌شو داشتم، وقتشو داشتم، میرم سراغ کیک‌بوکس... خیلی دوست دارم توی یه مسابقه شرکت کنم! مهم نیست ببرم یا ببازم. مهم اینه بعد از اون همه مشتی که خوردم، آخر بازی که همه چی تموم شده، اون حس قشنگ …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۱۱/۱۹

درگیری

در جهت انجام دادن کارهای جدید که ذهنم رو درگیر کنه امروز اولین جلسه از کلاس اسپانیایی رو شرکت کردم. همیشه اسپانیایی رو دوست داشتم و دست و پا شکسته سعی میکردم جملات عاشقانه برات به اسپانیایی بنویسم! بد نیست.. ذهنم مشغول میشه. از طرفی به شکل حرفه ای شطرنج …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۱۱/۱۷

ستاره‌ی خیلی خیلی دور

با هیولا نشستیم لبه پشت بوم و پاهامون رو آویزون کردیم به سمت پایین، دستامون سردی ایزوگام رو میمکه تو خودش. میگم "عه" هیولا میگه "چی شده؟" میگم "تازه متوجه شدم که دیگه بدون عینک ستاره‌ها رو نمیبینم!" یکم که سکوت و هوا لقمه میکنیم و میخوریم، میگم "چه هوای …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۱۱/۱۲

تولد یعنی چی؟!

هیولا پرسید تولد یعنی چی؟ چون هیولا هیچوقت تولد نداشته. اصلا متولد نشده. به جاش ساخته شده. یکم فکر کردم و باقی مونده نفسی که چند روز پیش کشیده بودم رو دادم بیرون. گفتم تولد یعنی جشن شروع یک رنجِ بی انتها..! اون روز رو جشن میگیرن چون دورترین لحظه‌اس …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۱۱/۱۰

تو فکر یک سقفم

مثل همیشه توی تاریکی نشستم. آتوسا توی تابش خوابیده. تاریکی نمیتونه به نقاشی خواهر زاده ام غلبه کنه. نقاشی من و اونه، کنارش نوشته دایی دوستت دارم! منم تا یه زمانی یه چیزایی رو دوست داشتم! تو رو بیشتر از همه. کامپیوترامو. بارون و باد رو، صفحه کلیدمو، الان دیگه …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۱۱/۰۸
۳۷۵ پست ۳۶۱۹ بازدید ۶۵ روز فعالیت