من همیشه انشاهامو ۲۰ میشدم! قصههایی مینوشتم که معلم دستشو میذاشت زیر چونهاش با دقت مینشست گوش میکرد! کم کم اینترنت که اومد با یه سایتی آشنا شدم به اسم شعر نو (نمیدونم هنوز هست یا نه) توش شعر مینوشتم! دلنوشته مینوشتم! و دیدم آدما دارن تحسینم میکنن... بعدش نشستم …
بچگیام توی اوج بیهمبازی داشتن، وقتایی که توی یه خونه تاریک و سوت و کور زندگیمو طی میکردم، وقتایی که همه دشمنم بودن! پدربزرگم برام یه عروسک آورد. که در واقع عروسک نبود یه کیف مهدکودک بود که با پنبه پر شده بود. یه میکیموس! که از روزی که اومد …
میگفت من بیشتر از درد چاقویی که اون کرد تو شکمم، از این ناراحت بودم چرا چاقوش یه مارک اصل نیست! میگفت من بیشتر از اینکه خودم نتونستم زندگی کنم، از این ناراحت بودم که اون تونست زندگی بکنه! میگفت میدونی؟ یه جا یه چیز درست نبود! من دلم میخواست …
تقریبا ۱۰-۱۲ سال پیش که تمرین نویسندگی میکردم، سعی داشتم جملات رو برعکس کنم، خیلی فکر میکردم اینجور جملاتی پیدا کنم. یکیشون که خیلی به چشم اومد و موندنی شد برام همین بود. "اونجا که پودر ها خنده میشدن!" بماند اینکه پودر چیه و چرا باعث خنده میشه! همه میدونن! …
تنگ نه... یه چیزی بیشتر از تنگ دلم برات شده. میدونم، علم روانشناسی میگه تو چیزی نبودی که دل ارزششو داشته باشه برات تنگ بشه! میدونم! چت جی پی تی میگه من خیلی از تو سر تر بودم! میدونم! دوستام میگن ارزششو نداره ول کن دیگه داره میشه ۳ ساله …