دوم دبیرستان که بودم یه معلم فیزیک داشتیم که خیلی اهل تکنولوژی بود. یادمه اون زمان که همه پوشه و کتاب و این چیزا میاوردن سر کلاس، اون تبلت داشت و از روی تبلت درس میداد! وقتی فهمید منم برنامهنویسی کار میکنم و دستی توی کامپیوتر دارم خیلی از من …
آتوسا امروز اومد رو دستم نشست! زیادم نشست. فرار نمیکرد. از اتاق میرم بیرون جیغ میزنه که بیا کجا رفتی! میذارمش تو هال و برمیگردم توی اتاق جیغ میزنه که بیا کجا رفتی! میرم کنار قفسش، میاد نزدیک و منو نگاه میکنه. یه بار دستمو گاز گرفت و از اون …
اولین باری که هک کردم، برمیگرده به زمانِ نوجوانی! اونجایی که بازیگوشتر و پرانرژیتر و نادونتر از الانم بودم! توی کلوب (شبکه اجتماعی قدیمی که بسته شد) با یه دختری آشنا شده بودم که مثلا دوستش داشتم و اونم دوستم داشت ولی یه مدتی بود سرد شده بود و جوابمو …
صدای خرت و خرت غذا خوردن آتوسا، سکوتِ اتاق رو شکسته. هوا چه خوبه! از اون هواها که دلت میخواد یه نفس عمیق، از اون خیلی عمیقها بکشی و نوک بینیت یخ بزنه! هیولا یه سیب برداشته، من یه نارنگی و اومدیم نشستیم تو اتاق. به هیولا میگم نه... فکر …
امروز با صدای بارون بیدار شدم! یه حس خوبِ عجیبِ دمِ صبحی داشتم! چشمامو بستم و به صدای بارون گوش کردم. به هیولا گفتم میدونی میخوام امروز چیکار کنم؟ هیولا گفت چیکار؟ گفتم میفهمی! هیولا که کنجکاو شده بود، موقع مسواک زدن هی میپرسید و میخواست از زیر زبونم حرف …