ساعت ۳۶ دقیقه از چهارشنبه ۲۳ آپریل گذشته. خودمو به بی اشتهایی زدم سر شام و حالا دزدکی رفتم نون و ماست آوردم پشت میز کامپیوتر میخورم. فرندز میبینم و تلخ ترین خنده ها رو روی صورتم رسم میکنم. اصلا چه معنی میده این وقت شب توی این شرایط من …
اوکی من بی منت کاری رو میکنم ولی آدما هم باید شعور تشکر کردن داشته باشن.
یه بار نشستم تو اسنپ، دیدم آقاهه یه انگور گذاشته جلو ماشین، یه جوری با لذت یه دونه یه دونه پشت چراغ قرمز میخورد، که حسودیم شد به شدت خوشبختیش! بعضی آدما هستن زندگی توشون جریان داره. فارغ از کار، موقعیت اجتماعی، شغل، پول، ارتباطات، هر جا باشن، هر چی …
این آخرین حرکت منه. مثل آخرین پرونده یه کاراگاه، آخرین بار یه راننده تریلی، آخرین پرواز یه خلبان، مثل آخرین امتحانِ آخرین مقطع تحصیلی. من یه چک لیست ۴۰ روزه داره. ۴۰ تا جنگ. جنگ با فکرای تو، جنگ با کمبود زمان، جنگ با ناامیدی، جنگ با فکرهای بیخود، جنگ …
گفتم بهش... به دکترم گفتم تو مردی! گفتم سراغتو از دوستت گرفتم و عکس از مراسم... فرستاده برام. خدایا چقدر دروغ گفتن سخته! نمیدونی به کجا نگاه کنی! خصوصا پیش این دکترم، که انقد دوست داشتنیه آدم نمیتونه هیچی نگه، نمیتونه دروغ بگه. همیشه پشت در مطب میگم میرم داخل …