با اجازه غزلی تازه فدایت کردم بر سر سجده نه در شعر دعایت كردم با اجازه از همه دست كشیدم امشب و تو را از وسط جمع سَوایت كردم با اجازه از تو و چشم و لبت می گویم چه كنم دست خودم نیست هوایت كردم با اجازه تو طبیبی …
عصر یهو دلم آنچنان گرفت و غرقِ غم و دلتنگی و گریه شد که کلمهای برای وصفش نیست. هیچکسم خونه نبود. توی تاریکی دراز کشیده بودم و نورِ بی نورِ پنجره کمی تا قسمتی از اتاق رو روشن و تاریک کرده بود. خواستم موزیک گوش کنم، آپارات موزیک رو باز …
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایهای ز امروزها، دیروزها! دیدگانم همچو دالانهای …
تقریبا ده سال پیش من با یه بازی آشنا شدم به اسم ۲۰۴۸ که توش باید اعداد رو به چهار جهت میکشیدیم و کاشی اعداد به هم میخوردن و بزرگتر میشدن. اول ۲ بود بعد دو تا ۲ میخورد به هم میشد ۴ بعد ۸ بعد .... همینطوری کاشی ها …
وقتی پستهایی با مضمون اینکه "اگر کسی رو دوست داری، سعی کن زیادی بهش نزدیک نشی" رو میبینم، حالم بهم میخوره! اینکه باید سیاست داشته باشی! با پا پیش بکشی با دست پس بزنی! اینکه اگر کسی رو دوست داری نباید بذاری بفهمه که دوسش داری! مزخرفه! اگر بخوای اینطوری …