بهش میگم "چیه خب؟! تو که میدونی من از بچگی عاشق فضا و ستاره ها و سیاره ها بودم" هیولا یه جوری داره نگام میکنه انگار داره با خودش میگه این پسر چشه؟! همش در حال مطالعه و یادگیری! چرا نمیره با دوستاش بگرده؟! البته هیولا میدونه من دوستی ندارم! …
امروز موقع کدنویسی متوجه این شدم که کم کم بدون عینک کدها رو هم دارم تار میبینم. آخرین باری که رفتم دکتر گفتش که چشمات دارن به آستیگمات نزدیک میشن! "کمتر گریه کن!"... خیلی دلم میخواد بدونم الان تو خوبت شده؟ خوشحالی؟ خوشبختی؟ به چیزی که میخواستی رسیدی؟ یا تو …
یه چیزی که خیلی اذیتم میکنه، دروغ گفتن و تظاهر کردن به اینکه "آره من دوسِت دارم" و "داداشمی و.." و "برام مهمی" هستش! مثلا من یه سرویسی راهاندازی کردم به اسم OTOS که یه سیستم مدیریت تسک/پروژه و یادداشت برداری سریع و همچنین ثبت حال روزانه هستش. کلا یه …
امروز خیلی دلتنگت بودم! هر روز دلتنگتام اما امروز یه جورِ دیگه بود. امروز حس میکردم کنارمی (واقعاها...) ولی نمیتونستم تو رو به بقیه نشونت بدم! نمیتونستم بغلت کنم! مثل بچهای که پشت ویترین اسباببازی فروشی واستاده و نمیتونه اون ماشینی که دوست داره رو دست بزنه! دلم گرفت... وقتی …
نمیدونم میخوام چی بنویسم! فقط میدونم میخوام بنویسم. برای همینم بود که اینجا رو خلق کردم. برای وقتایی که یه چیزی تو دلمه ولی نمیدونم چطوری بیانش کنم. این ناگفتهها گاهی وقتا میشن نت موسیقی، گاهی وقتا میشن نقاشی، گاهی وقتا میشن کدنویسی و گاهی وقتا میشن خطخطیهایی که اینجا …