دیشب خواب دیدم رفتم... مهاجرت کردم. اونم خیلی یهویی و بی خداحافظی از تمام کسانی که میشناسمشون. میبینم توی نوادا هستم! (با اینکه اینجا رو دوست ندارم!) بعد دلم گرفته که چرا من یه خداحافظی نکردم؟ استوری میذارم، کلی ریپلای میذارن و اونجا که پیشرفتم رو میبینن همه دلشون میخواد …
پیام دادم که "چرا وبلاگ من غیرفعال شده؟" جواب دادن "متاسفانه امکان ارائه خدمت و سرویس به موضوع وبلاگ شما وجود ندارد" و جواب دادم "گور باباتون! حیف اون همه تبلیغی که از شما توی بیان بلاگ کردم" اولش که وارد شدم تجربه کاربری اونقدر افتضاح بود که دیگه چیزی …
یه دوستیِ دورِ ده دوازده ساله از هرمزگان دارم که از سال جدید به اینور با قطع شدن اینترنتها و در ادامهاش بسته شدن بیان بلاگ، راههای ارتباطیمون بسته شد. و نکته دارک ماجرا اینجاس که از عید به بعد گوشیش هم خاموش شد. تا ذهنم میره سمت احتمالات بد …
خانوم دکتر گفت دستمزد سایتی که ساختی چقدر میشه؟ منم تا میشد زدم تو سر مال و کار خودمو بی ارزش و انگار اینکه چیز خاصی نیست جلوه دادم. اینجور مواقع نمیدونم چی بگم! چند بگم! یا مثلا چقدر بگم طرف مقابلم با خودش فکر نمیکنه مگه چیکار کرده حالا؟ …
من فکر میکنم وزیر شدن پیاده وقتی میرسه ته خط رو اختراع کردن تا پیادهها هم دلخوشی داشته باشن و از پیاده بودن خودشون استعفا ندن. پیاده همیشه یه پیاده هستش حتی وقتی میرسه ته خط هم تبدیل به وزیر نمیشه! جاشو میده به وزیر انگار مثلا کار دیگه ای …