یه دوستیِ دورِ ده دوازده ساله از هرمزگان دارم که از سال جدید به اینور با قطع شدن اینترنتها و در ادامهاش بسته شدن بیان بلاگ، راههای ارتباطیمون بسته شد. و نکته دارک ماجرا اینجاس که از عید به بعد گوشیش هم خاموش شد. تا ذهنم میره سمت احتمالات بد …
خانوم دکتر گفت دستمزد سایتی که ساختی چقدر میشه؟ منم تا میشد زدم تو سر مال و کار خودمو بی ارزش و انگار اینکه چیز خاصی نیست جلوه دادم. اینجور مواقع نمیدونم چی بگم! چند بگم! یا مثلا چقدر بگم طرف مقابلم با خودش فکر نمیکنه مگه چیکار کرده حالا؟ …
من فکر میکنم وزیر شدن پیاده وقتی میرسه ته خط رو اختراع کردن تا پیادهها هم دلخوشی داشته باشن و از پیاده بودن خودشون استعفا ندن. پیاده همیشه یه پیاده هستش حتی وقتی میرسه ته خط هم تبدیل به وزیر نمیشه! جاشو میده به وزیر انگار مثلا کار دیگه ای …
یه عموی نقاش دارم، میگفت یه روز رفتم کوه اونجا کنار رودخونه نشسته بودم. حوصلهام سر رفت یه تخته سنگ بزرگ دیدم یه تیکه ذغال برداشتم و یه پرتره از یه خانوم رو کشیدم روش.. میگفت خیلی سریع انجام دادم و به نظر خودم معمولی میومد پس هیچ عکسی نگرفتم …
یه برنامه نوشتم برای ثبت مود و احوالات روزانه و بعد یه سری آمار میده مثلا امسال چند روز حالت خوب بوده چند روز افسرده بودی و... از اون روزی که این برنامه رو نوشتم، هی دلم میخواد برم توش و روزم رو خوب ثبت کنم! یعنی یه جور رقابت …