خانوم دکتر کتاب قطور و بزرگِ "آسیب شناسی" رو باز کرد و یه پاراگرافی رو آورد و گفت اینجاشو بخون: "یکی از راههای درمان افسردگی این است که آدمها مشغول کاری شوند! یعنی اگر آنها را مشغول کارهایی که دوست دارند بکنیم در آن لحظات است که افسردگی را تجربه …
نمیدونم اول گفتم "آخ" یا اول دردش رو حس کردم! پایهِی صندلی که هیولا پرت کرد سمتم خورد تو پیشونیم. چشمامو بستم حس کردم جمجمهام تکون خورد. از عصبانیت دستم دنبال اولین چیزِ قابل پرت کردن (و البته سنگین و تیز) بود که دمبلهامو پیدا کردم و یکیشو پرت کردم …
پدرم وقتی مرد من پنج سالم بود. از اون روزا به بعد یه ترسی با من همراه شد.. اینکه نکنه مامانمم بمیره و من کلا تنها شم؟ نکنه خواهرمم بمیره من تنها شم؟ اصلا اگر من تنها شم باید چیکار کنم؟ اون موقعها یه ماشین حساب داشتم که توش حساب …
خانوم دکتر ازم خواست براش سایت بنویسم! بعد از اینکه سایت خودم رو دوباره از صفر نوشتم اعتماد به نفس اینو پیدا کردم که بهش بگم باشه! میخوام یه بخش نوبت دهی داشته باشه، یه بخش مقالات روانشناسی، یه بخش تست های روانشناسی بذارم که جوابش رو خانوم دکتر تحلیل …
کاش یکی بود بهم بگه چند پنجشنبه باید بگذره تا "شوق و ذوق قطار سوار شدن ساعت شیش و نیم شب به مقصد تهران" یادم بره یا برام عادی بشه؟ اینکه شب تو قطار نخوابیدم که اتو لباسم خراب نشه؟ (که آخرم شد) بگه چند جمعهی دیگه باید بگذره تا …